تبلیغات اینترنتیclose
درد های بدون درمان را، لابد از حکمتش خدا ( صنم نافع )
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

درد های بدون درمان را، لابد از حکمتش خدا می خواست
برسرم زندگی چه ها آورد،جای آنها دلم چه ها می خواست ؟!

صبحِ فردا حدود ده سالست، توی این قصه باورت کردم
تا به جایی رسیدم از عشقت،" که زنِ تشنه بی هوا می خواست –

لب خود را به بوسه ات بزند ،برسد تا به اوج لذت ها
کُل ِمردانگی دنیا را، توی آغوش خود رها می خواست "

می شدی یک جنون مدت دار، نفَست هم شفای روحم بود
عشق ، من را فقط به عنوان ِیک وفادارِ مبتلا می خواست

جیغ ها نطفه ی سکوتت را در دهانِ جدا شدن انداخت
بخت، من راهمیشه افتاده ، در نهایت به دست وُ پا می خواست

شب در آغوش باورم بودی ، روزها پشت پنجره ، غمگین
مثل اینکه پرنده ای زخمی، در قفس ذره ای هوا می خواست

قدرتم در تخیلت بالاست ، با تو در شعر زندگی کردم !
تا شنیدم همان صدایی را ،که دل من از ابتدا می خواست

هر شب از دفترم غزل خواندی ، توی بشقاب من غذا خوردی
با خودت گفته ای که طفلی او ،با تمام دلش مرا می خواست

پس چرا بدترین گزینه شدم ، وسط لحظه های تنهاییت ؟
زندگی همچنان مرا غمگین ،دل شکسته و بی صدا می خواست !


لابد از حکمتش خدا می خواست ،مرد تنهای قصه ام باشی
آه شاید تو را به من می داد ،آه شاید فقط دعا می خواست

 


صنم نافع

تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید :  تشکر می کنم

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 377