تبلیغات اینترنتیclose
صبحدم تا اذان به گوشم زد ( صنم نافع )
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

صبحدم تا اذان به گوشم زد
در دل خود  تورا صدا کردم
باز هم تو، مرا نفهمیدی
باز هم من، خدا خدا کردم
 
آسمان غرقِ در جسارت بود
سیلی اش روی صورتم می خورد
من که چشم انتظار تو بودم
غمِ تو تا کجا مرا می بُرد؟
 
تا کجا ها مرا رها کردی ؟
تا کجاها همیشه غمگینم؟
تا کجاها برای خوابیدن
از شب تو ستاره می چینم؟

تا کجا زندگی فقط برزخ ...
تا کجایش فقط لجنزار است ؟
تا کجایش درون زندانم
صندلیِّ شکسته وُ دار است ؟

دفتر دینی پُر از شعرم
لای سجاده ای ورق می خورد
توی فیلمی قدیمی وُ غمگین
آدمِ جاهلی  عرق می خورد

انتهای سکانسِ "مِی خانه "
مادرم از جوانی اش می گفت
از گذشته، بلوغِ تدریجی
از همان حسِّ آنی اش می گفت

پدر  از پنجره نمی ترسید !
کوچه هامان پُر از اقاقی بود
 پدرم رامِ رام شد با عشق
در محله ،اگر چه یاغی بود

آسمان بی صدا به ما  خندید
تا که تاریخمان  ورق می خورد
باز هم به سلامتی می گفت  ...
مرد ِجاهل ،فقط عرق می خورد!

پنجره بسته شد، پدر ترسید
عشق ها هم شبیه بازی شد
واقعیت نداشت رویاها ...
زندگی ها  همه مجازی شد

چشم ها بی سوال گم می شد
لای آرایش غم شرقی
ترس از یک  جنونِ مدت دار
آدمک های مضحکِ برقی

تا کجا ها مرا نمی فهمی؟
تا کجا ها مرا فرو بردی ؟
دفتر زندگی بگو اینبار؟
تا کجای شبم ورق خوردی ؟

 

صنم نافع

http://sanamnafeh.blogfa.com/1392/06

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 283