تبلیغات اینترنتیclose
وقتي نگاهت با نگاهم روي هم مي ريخت ( صنم نافع )
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


وقتي نگاهت با نگاهم روي هم مي ريخت
انگار شعري تازه از قلب ِ قلم مي ريخت

مي آمدم سمتت که حرفم را بگويم، حيف!
قلبم درون ِ سينه با هر يک قدم مي ريخت

مي رفتي وُ پشت سرت دستان تبدارم
ارزن به نذرِ عشق در صحن حَرم مي ريخت

هرشب خرابت مي شدم ، بد مست بودم چون :
پِلکت درون ِ پِيک ِ من احساس، کم مي ريخت

اما خدا بي پرده با من رو برو مي شد
اکسيرِ روياي تو را توي تنم مي ريخت

اسطوره ي دنياي من بودي و ُ در خوابم
تصوير موهومت درون جام جم مي ريخت !

تصوير موهومت مرا آشفته تر مي کرد
از روي ديوارِ اتاقم گَردِ غم مي ريخت

تا مي شکستم دستِ تو اعجاز ها مي کرد
در بتکده با حوصله طرح ِ "صنم "مي ريخت

وقتي مرا مي ساختي پيکر تراشانه -
از روي لبهايم به نامِ تو قسم مي ريخت !

 

صنم نافع

 

 لطفا تا بالا آمدن فلش کمی صبر کنید: تشکر میکنم

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -2, | بازديد : 372