تبلیغات اینترنتیclose
شاخه ي سُست کودکي هايم، تبر از دستِ ( صنم نافع )
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ جمعه 30 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

شاخه ي سُست کودکي هايم، تبر از دستِ باغبان مي خورد
سگِ ولگردِ کوچه شامش را ، از دهانِ پرندگان مي خورد

نيمه شبها بخاري وُ نفت وُ خواهر کوچکم که توي خواب -
حرفها مي زد وُ زمستان که سوزِ آن تا به استخوان مي خورد

قصه هايي که مادرم مي گفت از همان ديو گُنده وُ بد ذات
که همه بچه هاي ترسو را، حبس مي کرد وُ نيمه جان مي خورد

پدري كه فقيروُ مايوس از سكّه هاي مسافرانش بود
پدر لاغر وُ نحيفي که از مسيري حلال نان مي خورد

در ميان همين شرايط بود ، كه شبي زندگي به خود لرزيد
غرق پس لرزه مي شد آغوشم، تيردر قلبِ آسمان مي خورد

چيزي از کودکي نفهميدم ؟پدرم گيج وُ ساکت وُ زخمي
مادرم جيغ مي زد وُ انگار خانه ي ما تکان تکان مي خورد

کودکي هاي من پُر از خون شد،کودکي هاي من پر از درد است
خاطرات خوشي ندارم از کوچه اي که به خاوران مي خورد

خاطرات خوشي ندارم از مرگ مادر، شعارِ در صفها
ذوقِ نقاشي از خدا ، زنگي،که هميشه ميان آن مي خورد

در ميان همين شرايط بود که نشستيم وُ قصه ها خوانديم
قصه هايي که آخرش هر بار به تباهي بيکران مي خورد

 


صنم نافع

پ / ن : چيزي از کودکي نفهميدم

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -2, | بازديد : 121