تبلیغات اینترنتیclose
چهره ام را لا به لای جمعیت نشناختی( صنم نافع )
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

چهره ام را لا به لای جمعیت نشناختی
قد کشیده بودم و ُموهام خُرمایی نبود

تو همان مرد جوان قصه ها بودی هنوز
او که عاشق پیشه و تو دار وُ و رویایی نبود

او که پشت جمله های من همیشه شعر بود
انتهای کوچه ی بن بست دستم را گرفت

او که عادت داد تا کوچک شوم پیش خودم
هر چه بودم ، هرچه خواهم بود وُهستم را گرفت

دست زد بر روح و جسمم تا که تغییرش دهد
اضطراب کهنه ی دنیای من را می شناخت

توی آغوشم شبیه درد ها قد می کشید
زیر لب موسیقی ِ تنهایی ام را می نواخت

عشق هجده سالگی هایم دوباره تازه شد
حسّ ِ هجده سالگی هایم دوباره عود کرد

مثل بی خوابی شبهای دراز ِ امتحان
آمد وُ پای دو چشمم را دوباره گود کرد

آه می شد این همه ظلم و ستم را دوست داشت
از همه پنهان به بی رحمی او تعظیم کرد

ذره ذره مرد و جاویدان درون شعر ماند
تا به او ظرفیت احساس را تفهیم کرد

او که پشت جمله های من همیشه شعر بود
انتهای کوچه ی بن بست دستم را گرفت

او که عادت داد تا کوچک شوم پیش خودم
هر چه بودم ، هرچه خواهم بود وهستم را گرفت

 


صنم نافع

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -10 , | بازديد : 358