تبلیغات اینترنتیclose
اشعار صنم نافع -7
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

می گفتم از این درد اگر لال نبودم !
ای کاش که در مانده و بد حال نبودم

من میوه ممنوعه وُ دستان تو خالیست
می چیدی ام... افسوس اگر کال نبودم

بگذار ازین فاصله آسیب ببینم ...
یک عمر مگر کفتر بی بال نبودم ؟

شاعر شدم و یکسره از درد نوشتم
هرگز به خدا ...یک زن نرمال نبودم

با اینکه اسارت زدگی ذات زنانست
ای کاش که حقّی همه پامال نبودم

ای کاش که آزادی مطلق شده بودم
در وحشت تاریخی ات اشغال نبودم

می خواهی از امروز" که خوشحال شوم" حیف !
یک خواهش بیجاست که سی سال نبودم

 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

توی آغوش تو مثل جسدی عریانم ...
با نگاهی که به زور از تو قسم می گیرد
به نظر می رسد از عشق کمی ترسیدم !
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

نا خود آگاه به چشمان تو می پیوندم
به دلم حادثه ی شومِ غزل می افتد
یا خودم مثل تو آلوده ی تنهایی هام
یا انرژی مرا زهر قلم می گیرد !

سعی داری که مرا تخلیه از درد کنی
سعی دارم که بگویم چه گذشتَست به من
بغض تا توی گلوی من و تو می لولد
لحنمان حالت آشفته وُ بم می گیرد

بی تفاوت بشو نسبت به من و احساسم
به خودت رحم بکن، آینه ها را بشکن
باز اگر حالت افسردگی ام عود کند
دفتر خاطره ها مجلس غم می گیرد !

جای لبهای تو روی بدنم می سوزد
آخر قصه ی ما لحظه ی ارضا شدنست
از ته حادثه ی عشق تنم می لرزد
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

 

صنم نافع

 

 شنیدن این شعر زیبا با صذای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 405

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

يک زن از عشق تو جان داد، ولي خاک نشد
تلخيِ حادثه از ذهنِ خدا پاک نشد

در غم مُردن او آينه ي ماتِ اتاق
همنشينِ ِ رُژ وُ سنجاقِ سر وُ لاک نشد

روحياتش که به هم ريخت شبي زد به سرش
بي صدا بود جنونش وَ خطر ناک نشد!

گرچه مي خواست همه خاطره ها را ببرد
سهم او بيشتر از ظرفيت ِ ساک نشد

از سر سادگي اش بود... به تو رو آورد ...
باورت داشت و يک ثانيه شکّاک نشد

آن قَدَر مُرد برايت که تو را مرد کند !
چشم تو هرگز از اين مرثيه نمناک نشد

 

 

 صنم نافع

شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

http://avayedel.com/poets/789

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 478

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

اولین پیغمبر از زنها شدم


فکر آن هستم که هرشب بی دلیل کینه های کهنه را تمرین کنم
بی بها، خون دل فرهاد را هدیه به بی مهریِ شیرین کنم!

با لباسِ مضحکی از جنس برگ حل شوم درزیر باران و ُتگرگ
روح حوّا را بشویم در بهشت ، پاک ِپاک از لکّه ی ننگین کنم

فکر آن هستم که تحقیرت کنم، هرکجا با صد دلیل منطقی !
تا که ذهنت را کمی هنگام خواب از خیال و فکر بد سنگین کنم

باورت می شد که از من بشنوی: من نمی خواهم،نمی خواهم تورا؟
فکر آن باشم که با ترفند هام ،کلِّ دنیا را به تو بدبین کنم !

مشکلات روحی ام را نیمه شب با خدای شاعران مطرح کنم
صد غزل در من بجوشد ناگهان با بدی ابیات را تزئین کنم

معجزه واضح تر از این دیده ای ؟! سوی من کامل ترین وحی آمده !
اولین پیغمبر از زنها شدم، تا جهان را خالی از هر دین کنم ...

 

 

صنم نافع

http://avayedel.com/poems/2772/%D8%A7%D9%88%

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 259

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |


دیر آمدی ، حالا تو باشی هم هوایم
دیگر تفاوت با شبِ آبان ندارد 
بغضی شبیه ِ آسمانِ ابری ام که
در چشم خود یک قطره هم باران ندارد

طبق روال روزهایی که نبودی
بین تمام بوسه ها از دست رفتم !
در خود فرو رفتم به سبک شاعران تا 
یادت بیندازم« خلا ء درمان ندارد! »
 
یادت بیندازم که روزی گفته بودی :
من می روم ، اما تو شاعر باش وُ بنویس
جرأت ندادی تا بگویم: بی تو هیچم ...
بعد از تو دیگر شعرمن خواهان ندارد

گفتی: که باید زندگی ات را بسازی
ماندن کنار هیچ مردی زورکی نیست
من هم دلم می خواست که خوشبخت باشم !
اما بدون ِ تو نه ... این امکان ندارد

بوسیدمت تا جا شوم لای نفس هات
می خواستم زندانی قلب تو باشم
می ریختم دیوار های حائلت را
غافل از اینکه راه به زندان ندارد
 
آینده خط می زد مرا از سرنوشتت
ترجیح تو این بود: با گلها بمانی !
داغت به دل مانده ست ای رویای خیسم
افسوس که آغوش من گلدان ندارد

لعنت به روزی که قلم دادی به دستم
لعنت به کل مشق های کودکی هام
«مردی نیامد » باز هم افسرده هستم
شاعر شدن بد تر از این تاوان ندارد !

 

صنم نافع

http://sanamnafeh.blogfa.com/1393/04

 شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 481

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

درد های بدون درمان را، لابد از حکمتش خدا می خواست
برسرم زندگی چه ها آورد،جای آنها دلم چه ها می خواست ؟!

صبحِ فردا حدود ده سالست، توی این قصه باورت کردم
تا به جایی رسیدم از عشقت،" که زنِ تشنه بی هوا می خواست –

لب خود را به بوسه ات بزند ،برسد تا به اوج لذت ها
کُل ِمردانگی دنیا را، توی آغوش خود رها می خواست "

می شدی یک جنون مدت دار، نفَست هم شفای روحم بود
عشق ، من را فقط به عنوان ِیک وفادارِ مبتلا می خواست

جیغ ها نطفه ی سکوتت را در دهانِ جدا شدن انداخت
بخت، من راهمیشه افتاده ، در نهایت به دست وُ پا می خواست

شب در آغوش باورم بودی ، روزها پشت پنجره ، غمگین
مثل اینکه پرنده ای زخمی، در قفس ذره ای هوا می خواست

قدرتم در تخیلت بالاست ، با تو در شعر زندگی کردم !
تا شنیدم همان صدایی را ،که دل من از ابتدا می خواست

هر شب از دفترم غزل خواندی ، توی بشقاب من غذا خوردی
با خودت گفته ای که طفلی او ،با تمام دلش مرا می خواست

پس چرا بدترین گزینه شدم ، وسط لحظه های تنهاییت ؟
زندگی همچنان مرا غمگین ،دل شکسته و بی صدا می خواست !


لابد از حکمتش خدا می خواست ،مرد تنهای قصه ام باشی
آه شاید تو را به من می داد ،آه شاید فقط دعا می خواست

 


صنم نافع


پ.ن:

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید». صادق هدایت – بوف کور

 
http://sanamnafeh.blogfa.com/1393/03

 

خوانش این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 382

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

ما برای گرگ ها از گلّه کم نگذاشتیم
در بیابان از هراس شب  قدم نگذاشتیم

آن قدَر  ضحّاک  در اطرافمان دیدیم که ....
سر به روی شانه  ای در اوجِ غم نگذاشتیم

گرچه اشعاری که ما  گفتیم بی اندازه بود
واژه هایی مانده که در پیشِ هم نگذاشتیم

درد شد مُعضل برای ذهن کاغذ هایمان
توی کیف بچه ها وقتی  قلم نگذاشتیم

با  سکوتِ ظهر عاشورا عجین شد قلبها
در عزاداری مان طبل  وُ علَم نگذاشتیم

دل بریدیم از غزل، از عشق، از احساس ها
اسم دخترهای زیبا را صنم نگذاشتیم

داشت از مشرق کسی می آمد وُ بر ظلمها ...
بر خداوندِخدواندان قسم نگذاشتیم !

 

صنم نافع

http://sanamnafeh.blogfa.com/1393/02
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 242

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

رُک وُ رو راست بگویم به تو بی باک شدم
دست خورده به تنم ، یک شبه ناپاک شدم

جُزءِ لا ینفکی از خاطره هایت بودم
که غریبانه و ُ بی مرثیه در خاک شدم

انحصاری شده عشقت ولی انگار خودم –
به هم آغوشی وُ تصویرِ تو شکّاک شدم

صورتِ مسئله ی شعرِ دو مجهولی ام و ُ
لای آرایه ی غم ، حل نشده پاک شدم

شاعری جُرم بزرگیست عذابم بده چون –
عنصری منزوی ام خارج از ادراک شدم !

توی هر بیت نوشتم : " که تو باید بروی "
تا که قربانی این شهر خطرناک شدم
 
این همه زجر کشیدم که شبیهِ تو شوم
با تو هم بازی یک صحنه ی غمناک شدم

برو از زندگی ام درد پناهم داده ست
رُک وُ رو راست بگویم به تو بی باک شدم

صنم نافع

 

http://sanamnafeh.blogfa.com/1393/01

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

صبحدم تا اذان به گوشم زد
در دل خود  تورا صدا کردم
باز هم تو، مرا نفهمیدی
باز هم من، خدا خدا کردم
 
آسمان غرقِ در جسارت بود
سیلی اش روی صورتم می خورد
من که چشم انتظار تو بودم
غمِ تو تا کجا مرا می بُرد؟
 
تا کجا ها مرا رها کردی ؟
تا کجاها همیشه غمگینم؟
تا کجاها برای خوابیدن
از شب تو ستاره می چینم؟

تا کجا زندگی فقط برزخ ...
تا کجایش فقط لجنزار است ؟
تا کجایش درون زندانم
صندلیِّ شکسته وُ دار است ؟

دفتر دینی پُر از شعرم
لای سجاده ای ورق می خورد
توی فیلمی قدیمی وُ غمگین
آدمِ جاهلی  عرق می خورد

انتهای سکانسِ "مِی خانه "
مادرم از جوانی اش می گفت
از گذشته، بلوغِ تدریجی
از همان حسِّ آنی اش می گفت

پدر  از پنجره نمی ترسید !
کوچه هامان پُر از اقاقی بود
 پدرم رامِ رام شد با عشق
در محله ،اگر چه یاغی بود

آسمان بی صدا به ما  خندید
تا که تاریخمان  ورق می خورد
باز هم به سلامتی می گفت  ...
مرد ِجاهل ،فقط عرق می خورد!

پنجره بسته شد، پدر ترسید
عشق ها هم شبیه بازی شد
واقعیت نداشت رویاها ...
زندگی ها  همه مجازی شد

چشم ها بی سوال گم می شد
لای آرایش غم شرقی
ترس از یک  جنونِ مدت دار
آدمک های مضحکِ برقی

تا کجا ها مرا نمی فهمی؟
تا کجا ها مرا فرو بردی ؟
دفتر زندگی بگو اینبار؟
تا کجای شبم ورق خوردی ؟

 

صنم نافع

http://sanamnafeh.blogfa.com/1392/06

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 283

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

شهرمان بارانی است امشب  هوایش را ببین
پس خدایی داشت غم،  رنگ ِ خدایش را ببین

قهرمانِ مُرده ی  خرداد  با  رویای سبز
آمده از خاک  بیرون دست وُ پایش را ببین

مادرِ افسرده ات را که ندیدی سالها ....
لا اقل تاثیر ،در سوزِ دعایش را ببین

شعر شد تاریخ و ایران را دوباره زنده کرد
صنعتِ تکرار در  افسانه هایش را ببین

در امیر آباد از شادی  کسی فریاد زد:
"معجزه در کوچه رخ داده" ندایش را ببین
 
گرگِ قصه  نقشِ خود را گردن شبها گذاشت
روز شد، پایانِ تلخ ماجرایش را ببین !

شعرِ من انگار که  بوی بنفشه می دهد
رنگِ آزادی گرفته ...   محتوایش را ببین 

 


صنم نافع

http://sanamnafeh.blogfa.com/1392/03

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -7, | بازديد : 230

صفحه قبل 1 صفحه بعد