تبلیغات اینترنتیclose
اشعار صنم نافع -4
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 


آنچه با من بودنت هرگز براي ما نکرد 

**


منتظر هستي که شب شعرِ جديدي رو کند
بادِ غمهايم بپيچد در گلو هو هو کند

هديه ات را آسمان از سينه اش بيرون کشد
ياسَمن بر ما بپاشد کوچه را خوشبو کند

توي دستانت بيفتم بي صدا در حالِ مرگ ...
منتظر باشم که لبهايت مرا جادو کند

آه اگر مي شد بفهمم از چه لذت مي بري ...
اينکه فکرِ رفتنت احساس را ترسو کند ؟

آنچه با من بودنت هرگز براي ما نکرد ...
منتظر هستي که لابُد صفحه ي ياهو کند؟!

اين شبِ آخر ...گناهش گردنم ، حتي اگر
قُبح ِ کارم را شفاعت ضامن ِ آهو کند 
 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 102

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

چه جالب

 

شنيدم شبي در دل کوچه ها
به يادم دو ساعت قدم مي زني !
چه جالب شبيهم شدي عاقبت
وَ حرفي که من مي زدم مي زني

به گوشم رسيده تو هم دود را
فرو مي دهي در ته سينه ات
عرق مي خوري تا نفهمي کِيي !
وَ عُق مي زني روي آيينه ات

مي آيي کنار در ِخانه ام
همه ، قصه را زير وُ رو مي کني
چه جالب شبيهم شدي عاقبت
و َتيزي به دستت فرو مي کني


شنيدم که از گوشي ات مست ها
صداي زني را در آورده اند
و َ خطِّ من از جيب تو کشف شد
عجب! شعرها پيش تو مانده اند?

 همين صحنه در خواب من آمده !
که حل مي شوي در لجن هاي جوب
چه مضحک کسي شکل ديروز تو
نوشته: "صنم، عشق من " روي چوب!

هزار آفرين بر دل نازکم
که بر وضع تو اينچنين راضي است
چه جالب شبيهت شدم عاقبت
و فهميده ام زندگي بازي است!


 صنم نافع


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 


عمر ماندن در کنارت بوي پايان مي دهد 

 ***

تا که سرباز وطن در خون خود جان مي دهد
آسمان، شعرِ مرا در دستِ باران مي دهد

واژه هاي درهم و بي وزن را طبعِ ِ غزل
در دلِ شبها به يک ذهن پريشان مي دهد

خاطرات تلخ ِخردادي که از خون رنگي است
اوجِ احساس مرا در دست طوفان مي دهد

ياد تابوت و پلاک و مادر و شب گريه اش
جانماز ترمه اي که بوي قرآن مي دهد

شعر من را هم پدر يکشب به سمت جبهه برد
در دفاعي سخت که معناي عرفان مي دهد

آه اي تنها دليل بودنم اينروزها....
عمر ماندن در کنارت بوي پايان مي دهد

من نمي خواهم بمانم بعدِ تو روي زمين
چونکه هرجا مي روم بد- بوي انسان مي دهد

من نمي خواهم بمانم بي تو و باور کنم
سرزمين دردها معناي ايران مي دهد

مثل تو جان برکفم ، امشب مي آيم روي مين
قلب عاشق را ببين ... جان پاي پيمان مي دهد

با تن خشکيده ام سمت ِ شهادت مي دوم
مردنم بوي شکوه وُ فخر وُ ايمان مي دهد

توي خواب ديشبم ديدم کلاس اولم
آمده بابا وُ دارد دست من نان مي دهد

 

 صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 192

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 


از آن روزي که ترکم کرده اي، اسم خودم را هم نمي دانم
وَ عادت کرده ام خود را درون چادرِ بختم بپيچانم

نگاه خسته ات در قاب عکس نقره مي خندد به دنيايم
که من قادر نباشم تا در وُ ديوار را ديگر بگريانم

تمام قصه هاي عاشقي ، لاي صداي زخمي ام پيچيد
همه غمباد شد درسينه ي لرزان وُ آوازي نمي خوانم

پياده مي روم بي تو به سمت کوچه ي دلواپسي هايم
ولي تا مي رسم دلشوره مي گيرم وَ يک آن هم نمي مانم !

از آن روزي که رفتي منقلب شد حسِّ مادر بودنم يعني :
دوباره خواب رفتم پيش از اينکه بچّه هامان را بخوابانم !

بدون تو حضورِ شمع ها در ميزِ مان سردَست- مي بيني ؟!
دلم مي خواهد امشب هم غذاي باب ِ مِيلت را بسوزانم !

 

 صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 260

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

بس کن اين تکرار را، حرفي نزن
اعتمادم ديگر از تو سلب شد
درد وُ غم در سينه ام سنگين شدوُ
تکّه ي سنگي شبيهِ قلب شد

هرچه مي گويي کمي فرصت بده
گوش ِ من ديگر بدهکار تو نيست
رفتنم آخر به تحميل ِ تو بود
آمدن اما به اصرار ِ تونيست

باز اگر دستي به لبهايم کشي
شايد اين ديوانه بي پروا شود
لحن ِاحساسش کمي بالا رود
عشقمان در قصه ها رسوا شود

راحتم بگذار تا در اين سکوت
حرمتِ افسانه هايت نشکند
من زبان چون وا کنم بد مي شود
بي صدا آسان زِ غم دل مي کند

اعتمادم ديگر از تو سلب شد
پس تمامش کن بدون هاي وُهو
محو شو از خاطرم تا جان دهم
در سقوط از قلّه هاي آرزو

 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

نسبت به همه موضع گرفتم وَ شبي
لاي عرق وُ قرص به ويرانه زدم
من خاطره ام ، بي همه چيزم نکنيد
چون ننگ به پيشاني اين خانه زدم !

من مطمئنم حرف فقط حرف منست !
يک قاعده ي قطعيِ صادر شده ام
يک فرضيه که ثبت شده در همه جا
آغاز پر از سرديِ آخِر شده ام

هي زور نگو، من که نمي فهمم وُ باز ...
مي مانم وُ صد سفسطه را مي شنوم
هي بحث نکن ،قصه نگو ،شعر نخوان
شلاق نزن اين همه بر جان و تنم

يک قاعده ام مطلق وُ بي چون و چرا
علمي که تو را با هيجان جار زده !
يک زن که فقط در اثر سردي تو
خود را جلويِ پنجره ها دار زده


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 280

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

ورم كرده غم در دل دفترم
و بيزارم از واژه ها در سرم
چرا شاعرم اي خدا رحم كن
كه باشد همين نامه ي آخرم

اگر نيمه شب سر به راهم كني
و آغوش خود را پناهم كني
فقط پيش تو مي چكم اشك را
كه پاكيزه از هر گناهم كني

نمي خواهم از رازهاي دلم
شود با خبر كاغذ باطلم
از احساس خيس و غم عاشقي
چه چيزي شده اي خدا حاصلم

خدايا خلاصم بكن ، شاعرم
ببرغصه ها را تو از خاطرم
بخشكان غم و ريشه ي شعر را
بسوزان مرا... بي صدا حاضرم

 


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

"افسانه "ي احساس که روي کفنم ريخت
نيماييِ تو روحِ غزل دربدنم ريخت !

با اينکه دلم دور شد از ”عالم معنا"
باران "نِي" از عرش خدا بر وطنم ريخت

سرمست دويد عشق به سمت ملکوت وُ
غِلمان لبت شير و عسل در دهنم ريخت!

آبستن از احساس تو ام نطفه ي عيسي
تحريک شد انگار خدا ... توي تنم ريخت

"عصيان" دلم حاصل اشعار فروغ است
"عريان" شدم از "عشق"،ببين پيرهنم ريخت!

وقتي غزلم روي دل کفر اذان داد ...
در کعبه فقط دست خودت طرح صنم ريخت!

 


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

صيغه اي خواندي برايم شرعي و تاريخ دار
فسخ شد اما قرار تلخمان، بي اعتبار
زير چشمانم چروک افتاده از تکرارِدرد
ابر پاييزي بيا غسلم بده ، نم نم ببار

صيغه اي خواندي براي پيکر ارزان من
سکّه هايت پخش شد در دامن ايمان من
ما حلال هم شديم اما موقت ، کم بها
شانه هايت خم شد از بار دل لرزان من

شادي جشنم عجب پوشالي و کوتاه بود
مهر من را داده اي ، از عمق قلبم آه بود
دادگاه قلب تو بر گريه هايم حق نداد
چون که با تو بودنم زوري که نه ... دلخواه بود !

خنچه اي دستم گرفتم مي دوم در کوچه ها
توي مغزم سوره ها از ابتدا تا انتها
تا خدا هم در فريب آيه ها افتاده است
مي زني بر عشق ها بي رحم ،مهر انقضا !

 

 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

خيره در نگاه عابر ها ، خيره در حکايت پاييز
باز به تلنگري بندم تا شوم مصيبتِ پاييز

خسته وُ شکسته وُبي چتر، زير بارش خيالاتم
طبع من دوباره رو کرده يک غزل به نيتِ پاييز

در تمام مدت عمرم ، درد از درون مرا خورده
روي دستِ من فقط مانده گريه اي به وسعتِ پاييز

در غم هواي باراني منتظر نشسته ام تا اشک
درد را به قصه ام دادي باز به نيابت پاييز

ردشو از کنار روياها و مرا به حال خود بگذار
تا تجمست کنم امشب باز در خيانتِ پاييز

روي تاول پر از دردم شعر هم اثر نکرد انگار
قصه ها سر آمد وُ طي شد عمر من به سرعتِ پاييز

ديگر از رقابت گريه بي صدا عقب کشيدم من
عاقبت نفس کم آوردم ، آفرين به همتِ پاييز

 

 

 

 

صنم نافع

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -4, | بازديد : 143

صفحه قبل 1 صفحه بعد