تبلیغات اینترنتیclose
اشعار صنم نافع -3
پیچک ( صنم نافع )
شعر و ادب پارسی

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |


 

نيمه شب که هوا تشنّج داشت
توي شعرم کسي دعا مي کرد
سايه ام در کنارِ تختت بود
يک نفر هم تو را صدا مي کرد !

يک نفر که شبيهِ من حساس ...
يک نفر که شبيهِ من غمگين ...
دختري با دلي ورم کرده ....
غم ، حسادت وَ گريه اي سنگين

قصه ي من شبيهِ او تلخ است
گر چه از او هميشه کم گفتي
طفلکي گريه کرد، تا ديشب -
اشتباهي به او " صنم " گفتي

اشتباهي گرفتي اش با من
بغل خود گرفته ، بوسيدي
عکسِ چشمانِ خسته ي من را
در نگاهِ سياه ِاو ديدي

اشتباهي گرفتي اش با من
بعد گفتي پُر از غزل هاشي
مي تواني که از همين حالا
"تا هميشه" به جاي او باشي

مانده ام باز توي رويا هات
مثلِ عکسي که بي هوا افتاد
مثل مردي که فال من را گفت
تهِ فنجان، فقط خدا افتاد !

مثلِ يک غربتِ پُر از ترديد
مثلِ يک خانه ي مقوّايي
مثلِ تو،پشتِ گوشي تِلفُن
من وُ هر شب صداي لالايي

 

صنم نافع

 

در ادامه مطلب : دکلمه این شعر زیبا با صدای شاعر

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 474

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

خستگي را با تو مي خوانم
سرزمين ِغريب
تا شاخه هاي رقصانت
نوازشگر بازوي کبودم شوند

گوش کن
لحن من شبيه هلهله ي زنان جنوب
زير نخل هاي گرما زده
باران موشک را عزاداري مي کند

دهانم بوي دهه ي شصت مي دهد
" دهه ي شصت "
که خون شست
گريه اش را از صورت تاريخ

سلولهاي بنيادينم را به تو هديه مي کنم
تا بنياد ظلم را بلرزاني
و شبيه من شوي
شبيه دهه شصت

 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 254

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

حالا که خودم خواسته ام آمدنت را
بگذار که حاشا بکنم گم شدنت را

بد نيست اگر تا به سحر اشک بريزم ؟
مرطوب کنم پارچه ي پيرهنت را ؟

با لحن پر از قدرت تسخير زنانه
هي بغض کنم ،شکوه کنم تا دهنت را...

تا اينکه بگويي به خدا حق همه با توست
توجيه کني بد شدن و جا زدنت را

بد نيست اگر باز شوم غرق هوسهام ؟
بي شرم شوم بو بکشم عطر تنت را ؟

تبدار و برهنه به تو آويزم و اين بار
تحريک کنم بند به بند ِ بدنت را ....

 

صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 234

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 


درد هاي بدون درمان را، لابد از حکمتش خدا مي خواست
برسرم زندگي چه ها آورد،جاي آنها دلم چه ها مي خواست ؟!

صبحِ فردا حدود ده سالست، توي اين قصه باورت کردم
تا به جايي رسيدم از عشقت،" که زنِ تشنه بي هوا مي خواست –

لب خود را به بوسه ات بزند ،برسد تا به اوج لذت ها
کُل ِمردانگي دنيا را، توي آغوش خود رها مي خواست "

مي شدي يک جنون مدت دار، نفَست هم شفاي روحم بود
عشق ، من را فقط به عنوان ِيک وفادارِ مبتلا مي خواست

جيغ ها نطفه ي سکوتت را در دهانِ جدا شدن انداخت
بخت، من راهميشه افتاده ، در نهايت به دست وُ پا مي خواست

شب در آغوش باورم بودي ، روزها پشت پنجره ، غمگين
مثل اينکه پرنده اي زخمي، در قفس ذره اي هوا مي خواست

قدرتم در تخيلت بالاست ، با تو در شعر زندگي کردم !
تا شنيدم همان صدايي را ،که دل من از ابتدا مي خواست

هر شب از دفترم غزل خواندي ، توي بشقاب من غذا خوردي
با خودت گفته اي که طفلي او ،با تمام دلش مرا مي خواست

پس چرا بدترين گزينه شدم ، وسط لحظه هاي تنهاييت ؟
زندگي همچنان مرا غمگين ،دل شکسته و بي صدا مي خواست ؟

لابد از حکمتش خدا مي خواست ،مرد تنهاي قصه ام باشي
آه شايد تو را به من مي داد ،آه شايد فقط دعا مي خواست

 


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 263

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


تکيه گاهم نشدي ، جورِ تو را باد کشيد
بي کسي ذهنِ مرا تا غزل آباد کشيد

فارغ از تلخيِ اين بُرهه ي تاريخ شدم
و خدا صورت اندوهِ مرا شاد کشيد

توي حبسِ ابدم ،فلسفه ي پست مدرن...
روي پيشاني من يک زنِ آزاد کشيد

آريايي شدم وُ باورِ افسانه مرا
تا ابهّت کده ي سلسه ي ماد کشيد

بيستون پيشِ من از کوه شدن کم آورد
زخم را روي تنم تيشه ي فرهاد کشيد

نفت شد علت ِ تحميلي مُردن که مرا ....
غرقِ خون ، سوخته تا خيبر وُ مرصاد کشيد

قتلِ زنجيره ايِ خاطره ها پايم را ...
تا شبِ حادثه ي دوّم ِخرداد کشيد

آخرين شعر من آنقدر غمش سنگين بود
قرن از درد درون مايه ي آن داد کشيد

 

صنم نافع

 

برای شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر به ادامه مطلب بروید

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 1024

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

بايد اين بار فقط گوش به حرفم بدهي
تا معماي خودم را به تو تفهيم کنم
فارغ از جنسيت وُ صرف نظر از تنمان
با نگاهم غزلي شکل تو ترسيم کنم

تو مقدّس تر از آينده مرموزِ مني
بايد اين بار همانند خداوند شوي !
معجزه باشي وُ روياي مرا خيس کني
تا به تو پيش نگاه همه تعظيم کنم

وسطِ شعر ، مجوز بده تا گريه کنم
پدرانه به سرم دست بکش ، قصه بگو
پلّه پلّه سبکم کُن ،بگُذار اين دل را
با هنرمندي دستانِ تو ترميم کنم

وسطِ شعر، تو تعريف کن از همهمه ي
اجتماعي که به ما اين همه آسيب زده
کمکم کن که خودم فاصله را حفظ کنم
بين هر رابطه اي ، ضابطه تنظيم کنم

ته ِ فنجان من از قهوه ي چشمت خاليست
خواب ديدم که در آتش نفست مي گيرد ...
گفته اي شرط حضورت فقط اين است که من
بدن ِ سوخته ام را به تو تسليم کنم

به تو آسيب زدم تا که مرا حذف کني
از دلت ، از نفَست ، از هيجان هاي تنت
قول دادم که خودم را بتوانم اين بار
تا ابد از تو وُ لبهاي تو تحريم کنم

عاشقم شايد وُ بگذار که انکار کنم
که هم آغوش شدن با تو برايم سخت است !
پاي احساسِ مرا باز به تختت نکش و ُ
صبر کن روح خودم را به تو تقديم کنم

 


صنم نافع

 شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 525

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 


پشتِ هر منظره دنبال غمي پنهانم
عُمق هر فاجعه را روي ورق مي ريزم
لحظه ي شعر نوشتن که دلم آشوب است
لحظه ي شعر نوشتن که عرق مي ريزم

لحظه ي شعر نوشتن که زني ديوانه
در دل ِ خاطره هايم نفسش مي گيرد
جاي من با همه ي شهر تو مي خوابي و ُ
يک نفر پشتِ غم پنجره ها مي ميرد

لحظه ي شعر نوشتن که به هم مي ريزم
تا بترسانمت از عاقبت ِ رويايم
باورت کرده ام وُ با همه ي احساسم
روز وُ شب سمت تو وُ حادثه ها مي آيم

تجربيات ِ گذشته چه سکوتي کردند!
بوسه ات چشم مرا روي همه مي بندد
نور را کم کن وُ بگذار هم آغوش شويم
چون که اين آينه دارد به تنم مي خندد

نور را کم کن وُ بگذار که تا اينجايي
من خودم باشم و در خاطره تکرار شوم
حالتِ شعر نوشتن به قلم دست دهد
صبح با بوسه وُ تصوير تو بيدار شوم

ماندگارت بکنم لاي غزلهايي که ...
مي شناسند تو را در همه ي دوران ها
تا ابد خوانده شوي توي هم آغوشي ها
تا ابد خوانده شوي در همه ي زندان ها

پشتِ هر منظره دنبال غمي پنهانم
عمق هر فاجعه را روي ورق مي ريزم
لحظه ي شعر نوشتن که دلم آشوب است
لحظه ي شعر نوشتن که عرق مي ريزم

 


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 284

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 


از ته زدم موهاي بورم را 


********


راحت تر از چيزي که مي گفتي
با غم کنار آمد خيالاتم
اما خودم فرقي نکردم چون:
بي عشق، هم درگير افراطم

راحت تر از چيزي که مي گفتم
شبها بدون تو غزل خواندم
از رفتنت ديگر نترسيدم
در خانه تنها ، بي صدا ماندم

برداشتم ، با دستِ لرزانم
از زير پاهايت غرورم را
تغيير کرده رنگ چشمانم
از ته زدم، موهاي بورم را

راحت شدم ، راحت شدم، راحت
ديگر مرا مردي نمي بيند
ديگر کسي گلهاي مريم را
دزدانه از گلدان نمي چيند

برداشتم پسوندِ اسمت را
از گوشي ام ،"مغرور ِ معمولي!"
يک عمر "عشقم" بودي و حالا
يک آشناي دورِ معمولي !

ديگر تمام تختمان را هم ،
سهم خودم کردم وَ مي خوابم
تنها شدم با بسته ي قُرصم
تنها شدم با کاسه ي آبم

حتي هداياي تو را ديشب
دادم به زنهاي خياباني -
بي منطقم در نفرت وُ عشقم
از هر کسي بهتر ، تو مي داني

مخصوصاً آن چيزي شدم تا تو
نسبت به من نفرت بورزي که ...
آيينه ي دق مي شوم يک عمر
باور نمي کردم نَيَرزي که ...

 


صنم نافع

 

دکلمه این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 465

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

اولين غزلي که برايت نوشتم


******


ميان خاطراتمان تو را مرور مي کنم
و غصه را از اين همه نوشته دور مي کنم

لباس امشب مرا خودت گرفتي از بهشت
ببين که مي درخشم وُ فرشته کور مي کنم

مطابقِ سليقه ات شراب سرخ مي خرم
و موي رنگ قهوه را دوباره بور مي کنم

نشسته ام درون يک سفينه ي فضايي وُ
براي آسمان تو ستاره جور مي کنم

شبانه با سلاحي از نگاه و طبع شرقي ام
تو را ميان اين همه پرنده تور مي کنم

براي دزدي از خدا چراغ قوّه ام شدي
سياهي محّله را اسير نور مي کنم

چه حل شدم در اين غزل، بهانه ام ،مرا ببخش
غذاي امشب تو را اگر که شور مي کنم


صنم نافع

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ شنبه 31 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

( تو زيبا ترين قسمت قصه اي )


******


بهشتي ترين عشق ممنوعه ام ، نگاهت شبيه ِ هوسبازهاست
تمام ِ مرا در خودت حبس کن ، تو که سينه ات محرم رازهاست

ولع دارم امشب تو را سر کشم، بپيچم به اندام تو مست ِ مست
برقصم هماهنگ با بوسه هات ، درون دلم محفل سازهاست

تو شرجي ترين داغِ مرداد بر ، خيابان پاييزي چشممي
عطش هاي من را به آتش بکش ، هواي تنت مثل اهوازهاست

شبيه ِ گناهان خودخواسته ، مرا با خودت مي کشي بي امان
فرا مي روم از مکان وُ زمان ، قدمهايم از جنس پروازهاست

نمي بينمت کاملا لُخت شو ، لباسِ غزل را بينداز دور
تنفس بکن لاي اين بيت ها ، مسيحاي من وقت اعجازهاست !

در آغوش دريا رهايم بکن ، که آماده ي حمله ي موج هام
همين لحظه که عاشقت هستم و به روي لبم از تو آوازهاست

تو زيبا ترين قسمت قصه اي ، بميران مرا در همين جاي راه
که اين شاعر لعنتي بعد تو ، خود آزاري اش مثل مُرتاض هاست

 


صنم نافع

 

 شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار صنم نافع -3 , | بازديد : 460

صفحه قبل 1 صفحه بعد